به آفتاب گردون خوش آمدید ...
در روم باستان، عده ای غیبگو
با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراطوری روم را در نه كتاب
نوشتند.سپس كتابها را به تیبریوی عرضه كردند . امپراطور رومی پرسید :
بهایشان چقدر است؟سیبیل ها گفتند: یكصد سكه طلاتیبریوس آنها را با خشم از
خود راند سیبیل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قیمت
همان صد سكه است . تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی كه شش تا و نه
تایش یك قیمت دارد بهایی بپردازم؟سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و
با سه كتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سكه است
.تیبریوس با كنجكاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما
اكنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .
موضوع :
پند آموز ،
بر چسب ها :
با موقعیت ها چانه نزن ،
دساتان پند آموز ،
داستان عبرت آموز ،
عبرت آموز ،
پند آموز ،
این مطلب توسط
حسین روز سه شنبه 27 بهمن 1388 در ساعت 09:55 ب.ظ نوشته شد
|
نظرات()
روزی
با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. در رستوران محل دنجی را
انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و
برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول بهم بدی؟
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
- باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا
و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
- عمو.... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه، یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم
است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،
موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همۀ
اینها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست
داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که
دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای م ازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- نه ولی دنیای منم مثل اونه. مجازی:
مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم.
خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم
چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
پدرم سالهاست که زندانه
و من همیشه پیش خودم همۀ خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه
عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی
بشم.
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را
پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را
همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.
ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع حقیقی و بی رحم زندگی توسط مـَجازها، عاجزیم.
موضوع :
پند آموز ،
لینک های مرتبط :
لینک این مطلب ،
TextFa ،
بر چسب ها :
داستان پند آموز ،
پند آموز ،
عبرت آموز ،
داستان عبرت آموز ،
این مطلب توسط
حسین روز شنبه 17 بهمن 1388 در ساعت 11:36 ب.ظ نوشته شد
|
نظرات()
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل
مردم را ببیند خودش را در جایی مخٿی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تٿاوت از
كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد
. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر
نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار
داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن
سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد
موضوع :
پند آموز ،
بر چسب ها :
داستان آموزنده ،
داستان پند آموز ،
این مطلب توسط
حسین روز پنجشنبه 15 بهمن 1388 در ساعت 11:29 ب.ظ نوشته شد
|
نظرات()
كار امروز را نباید به فردا انداخت چون فردا برای خود به اندازه كافی كار و گرفتاری دارد و آنوقت از انجام كارهای عقب مانده غافل خواهی ماند هر كاری را در وقت آن باید انجام داد.
موضوع :
پند آموز ،
این مطلب توسط
حسین روز شنبه 12 شهریور 1384 در ساعت 05:03 ب.ظ نوشته شد
|
نظرات()