به آفتاب گردون خوش آمدید ...


منتظرت بودم ...






موضوع :  عاشقانه ، 
بر چسب ها :  عکس عاشقانه ،  عکس عشقولانه ،  عاشقانه ،  عشقولانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز جمعه 7 اسفند 1388 در ساعت 03:33 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
داستان عاشقانه خیلی زیبا

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”



موضوع :  عاشقانه ، 
بر چسب ها :  عاشقانه ،  عشقولانه ،  داستان عاشقانه ،  داستان عشقولانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز دوشنبه 3 اسفند 1388 در ساعت 03:38 ق.ظ نوشته شد | نظر بدهید()
از ...
از زمینم از خاک

جنسم از جنس غبار و خاک است

ریشه در عمق زمین دارد این جان و تنم

این زمین است چه خاکی و فروتن فرش در زیر قدمهای غرور

فصل ماندن در خاک فصل طوفانی سالهای دراز اغاز ،گم شدن در خود خویش

زندگی ، انسان و تولد ، دو سه واژه ، تهی از هر معنی که به رنگ ابیست ، آه چه رنگش خاکیست !!!

باز یادم آید ، آن همه سال ِ دراز که گذشت همچون باد ، تکه ای بود در بطن ِ تنم ،  تپشی داشت و رازهای نهان ، که به لبخند گلی یا که رنگی زیبا ، نقش بر صورت ِ  زیبای طبیعت که سر از خاک ، برون می آورد ، شاد و خندان می شد و چه ساده می کاشت بذر مهر و عشق را بر دلها ...

اندک اندک که همان فصل ِ  شروع به نیمه ، رسید این تن ِ خاکی بود که نگاهش چرخید به ان سوی زمین که فلکش نامیدند و به رنگیست دگر از رنگ زمین ، قصد ِ پروازش بود و چه زیبا می دید که اگر می شد پروازی کرد در آنجا ...

و در این هنگام بود که همان تکه ی پر راز و نیاز تپشش باز گرفت و چه زیبا فصل آغاز  ِ وجود ، پایان یافت و فصلی دگر از راه رسید که به آن فصل شکوفایی تن باید گفت و در این فصل ، تن دید که چه راحت می شد پای از خاک به افلاک گذاشت و چرا گم شده بود در خود خویش !!!

باز هم این تن خاکی ، پر تلاش و زیبا راه آسمان ، پیش گرفت ، سینه مالآمال بود از عشقی به رنگ آبی ، گویی از رنگ زمین در اینجا هیچ نبود ، اندک اندک تن بود که چه زیبا می دید راه پیدا شدن خویشتن خویش ،  ره دراز است و زندگی هم ، چون رودی جاری ...

 

راه پر پیچ و خم است تا که این فصل بپایان برسد و بیاید فصل زیبای تولد با عشق ، مانده تا این تن خاکی پیله اش را بدرد و ببیند هر چه رنگ آبیست و همان تکه ی پر راز و نیاز که تپش دارد در بطن وجود ، خود نشانت بدهد که دگر باز چگونه و چطور می شود از خاک به افلاک رسید

 

راه افلاکی ِ عشق از ره خاک و زمین می گذرد ...





موضوع :  عاشقانه ، 
بر چسب ها :  عاشقانه ،  عشقولانه ،  شعر عاشقانه ،  شعر عشقولانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز یکشنبه 2 اسفند 1388 در ساعت 03:48 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
پیامک

تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر، مثل تقدیر، مثل قسمت، مثل الماسی که هیچکس، واسه اون نذاشته قیمت..

ببین که چشم عاشق، داره ستاره میشماره
به انتظار چشمات، هر شب داره می باره
می خواد که فریاد بزنه که
دل چه بی قراره، نمی تونه، نمیشه..
آخه عشق که صدا نداره..

 کبوترم، لانه ی من بام توست، کجا روم؟ مرغ دلم رام توست، پادشه کشور عشقم ولی، نگین انگشتری ام نام توست..

میگن اگه میخوای تو عشقت شکست نخوری فقط یکی رو دوست داشته باش و بهش بگو تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم!

اگر همون قدر که ستاره در آسمون هست ماه بود، باز هم آسمون بدون تو سیاه بود!

عشق زائیده ی تنهایی است و تنهایی نیز زائیده ی عشق!

با یه قامت شکسته، با نگاهی مات و خسته، سرشو برده تو شونش، یه نفر تنها نشسته، توی تنهاییش یه درده، جای پای قلبی سرده، گل سرخی بوده اما، دیگه پژمرده و زرده، فارغ از دیروز و فرداش، غرقه تو دریای درداش، حسرتش یه عشق نابه، که وفا کنه به عهداش..

برای من که دلم چون غروب پاییز است، صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است..

ما می رویم، عشق می ماند، پس عاشق باش تا بمانی..

امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم، به حرمت خاطرات فردا!

میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن. این دفعه که دیدمت خیلی زیبا شده بودی. نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟!

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب!


دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم، دوست ندارم بمانم و فراموشت کنم..

تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را، کویر خشک می داند، بهای قطره باران را..

شبی پرسیدمش با بی قراری، به غیر از من کسی را دوست داری؟ دو چشمش اشک شد از شرمساری، میان گریه هایش گفت: آری!؟..

بی تو در سینه ی من دل دیگه جایی نداره، زندگی بی گل روی تو صفایی نداره، از غم دوری تو ای گل یکدونه ی من، دردی افتاده به جونم که دوایی نداره..

خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..

هر وقت حس کردی فاصله ها ما را از هم دور کرده اند به یاد خاطره های با شکوهمان بیفت. باور کن فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شوند..

مژه بر هم نزن ای دوست که بادم ببرد، چون سبک تر شده ام از پر کاهی ز غمت!

بنویس با خط الماس، رو تن نازک شیشه، که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه..

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را، میان ربنای سبز دستانت دعایم کن، که محتاج دعای جمله یارانم..

عشق یعنی همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن!

 




موضوع :  پیامک عشقولانه ،  عاشقانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز پنجشنبه 4 اسفند 1384 در ساعت 10:56 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
جاودانی
از عشق برایت می گویم
تو بخشی از وجود منی
غم تو غم من است
غم من غم تو است
ما کنار هم می مانیم.

از عشق برایت می خوانم
و منتظر می مانم تا گل رزی در دستانت بروید
دلم را با خود بردی
چه چاره کنم؟

از عشق برایت می گویم
وجودت برایم عزیز است
دیدنت آرامش بخش است
لبخندت معنی زندگیست
می دانی که در کنارت بودن برایم چه حس لطیفی است
نگاه رسواگرم را با نگاهت پیوند می دهم
تو سرنوشت منی
آه نمی توانم اعتنا نکنم که چطور نگاهم می کنی.

از عشق برایت می سرایم
هیچ نشانه ای از عشق لطیف تر از بوسه ای مهربانانه نبوده است
بر گونه تو این بوسه پر حرارت عشق را می نهم
چونان مهری از پایداری عشقم
من آن دلسوخته عاشق 5487پریشانم
که عشق باخته ام به تو نگار مهربان.

وقتی تو نیستی دلم زار می گرید
آنقدر دلتنگت می شوم که احساس سرگردانی و تنهایی می کنم
چگونه از تو جدا شوم، چگونه از تو رها شوم؟
تو تفسیر مهربانی هستی
می خواهم با تو بمانم، مهربان من
همیشه و همه جا...
آه که بسیار دلتنگ توام



موضوع :  عاشقانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز دوشنبه 24 بهمن 1384 در ساعت 10:38 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
شب رفت و ...
نظر بدهید


موضوع :  عاشقانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز چهارشنبه 5 بهمن 1384 در ساعت 04:19 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
قالب عاشقانه برای بلاگفا و میهن بلاگ

سلام دوستان

یه قالب عاشقانه برای سیستم وبلاگ نویسی میهن بلاگ و بلاگفا طراحی و کدنویسی کردم  امیدوارم ازش خوشتون بیاد

دانلود قالب برای میهن بلاگ ( به دو روش ) :

1- به صورت فایل zip ... برای دانلود اینجا کلیک کنید

2- به صورت فایل txt ... برای دانلود اینجا کلیک کنید


---------------------

دانلود قالب برای بلاگفا ( به دو روش ) :

1- به صورت فایل zip ... برای دانلود اینجا کلیک کنید

2-
به صورت فایل txt ... برای دانلود اینجا کلیک کنید


تصویر نمونه قالب :

قالب غاشقانه ... http://aftabgardoon.mihanblog.com/post/64





موضوع :  متفرقه ،  عاشقانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز جمعه 11 آذر 1384 در ساعت 12:33 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
از راه دور تو را می پرستم ...
لطفا نظر هم بدهید


موضوع :  عاشقانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز دوشنبه 9 آبان 1384 در ساعت 11:52 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
دلم گرفته ای دوست

 

 

پرکن پیاله را
كه این آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها
كه در پیم می شود تهی
دریای آتش است كه ریزم به كام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سركش و جادویی شراب
تا بیكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمی برد
پر كن پیاله را
هان
ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی
با این كه ناله میكشم از دل
كه آب
آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر كن پیاله را




موضوع :  عاشقانه ، 
این مطلب توسط حسین  روز دوشنبه 28 شهریور 1384 در ساعت 01:03 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 - 
تعداد کل : 2 تا